۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

قدح درد: ترانه‌ی مکرر

قدح درد: ترانه‌ی مکرر: در سال شاید سه یا چهار دفعه پیش بیاد که صدای موسیقی از اتاق من از حد معمول و معقول بلندتر باشه. الان از همون بارها بود. طبق معمول هم س...

ته چین: شیرینی‌ سوئدی

ته چین: شیرینی‌ سوئدی:  رسیپی این شیرینی‌ خیلی‌ راحت و ساده هست و بدونه تخم مرغ ! حتی کسانی‌ که تا بحال شیرینی‌ خشک درست نکردند میتوانند با این رسیپی ساده شروع ...

ته چین: شیرینی نارگیلی

ته چین: شیرینی نارگیلی:  مواد لازم : شکر ۲۵۰ گرم پودر نارگیل ۱۲۵ گرم روغن مایه ۷۵ گرم سفیده تخم مرغ ۳ عدد  آب لیمو ترش ۱/۲ قاشق چایی خوری وانیل ۱/۸ قاشق چ...

۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

 الاغ ملانصرالدین و تعمیر پشت بام خانه

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد

۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه


نامه ي هنرمندانه ، عاشقانه و انسان دوستانه چارلي چاپلين به دخترش ژرالدين

‏
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست. او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونا اونیل ازدواج کرد و از او صاحب هفت یا هشت طفل شد، ولی فقط یکی از اطفالش، که ژرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیایسینما مشغول فعالیت است و اتفاقاً او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند.
چند سال پیش وقتی ژرالدین تازه میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه يی نوشت که در شمارزیباترین و شورانگیزترین نامه هایدنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده يی را به تفکر وادار میکند.
* * *
ژرالدين دخترم: اين جا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه ي كوچک من همه سپاهيانبی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی اين که اين پرنده گان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ بهاين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو دورم، خيلی دور. . . اماچشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آن جا روی ميز هست. تصوير تو اين جا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آن جا در پاريس افسونگر بر رویآن صحنهء پُرشکوه"شانزليزه" میرقصی. اينرا میدانم و چنان است که گويی در اين سکوت شبانگاهی٬ آهنگ قدمهايت را میشنوم و در اين ظلمتهای زمستانی٬ برقستاره گان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پُرنور و پُرشکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانمباش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگرقهقهه ي تحسين آميز تماشاگران و عطر مستیگُلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هوشياری داد٬ در گوشه يی بنشين٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم. وقتی کودک بودی٬ شبهای دراز به بالينتنشستم و برايت قصه ها گفتم. قصه ي زيبایخفته در جنگل٬ قصه ي اژدهای بيدار در صحرا٬خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش میزدم و میگفتمش برو.
من در رويای دخترم خفتهام. رويا میديدم- ژرالدين٬ رويا. . .
رويای فردای تو، رويای امروز تو، دختریمیديدم به روی صحنه٬ فرشته يی میديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که میگفتند: "دختر را میبينی؟ اين دختر همان دلقک پير است. اسمش يادت است؟ چارلی". آری، من چارلی هستم. من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت توست. برقص! من با آن شلوار گشادِ پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ي حریر شاهزاده گان میرقصی. این رقصها و بیشتر از آن٬ صدای کف زدنهای تماشاگران٬ گاه تو را به آسمانها خواهد بُرد.برو. آن جا برو، اما گاهی نیز به روی زمین بیا و زنده گی مردمان را تماشا کن.
زنده گی آن رقاصه هایدوره گرد کوچه های تاریک را٬ که با شکمگرسنه می رقصند و باپاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی ازاینان بودم. ژرالدین٬ در آن شبها٬ در آن شبهای افسانه يی کودکی های تو، که تو با لالایی قصه های من٬ بهخواب می رفتی و من باز بیدار میماندم در چهره ي تو می نگریستم، ضربان قلبترا می شمردم و از خود می پرسیدم: چارلی، آیا این بچه گُربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
. . . تو مرا نمی شناسی ژرالدين. در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم٬ اما قصه ي خود را هرگز نگفتم. اين داستانی شنيدنی است‌:
داستان آن دلقک گرسنهيی که در پست ترين محله های لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد. اين داستان من است. من طعم گرسنه گی را چشيده ام. من درد بی خانمانی را چشيده ام و از اين ها بيشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج میزند٬ اما سکه ي صدقه ي رهگذرِ خودخواهی آن را می خشکاند٬ احساسکرده ام.
با اين همه من زنده ام و از زنده گان پيش از آن که بميرند نبايد حرفیزد. داستان من به کار تو نمی آيد٬ از تو حرف بزنيم. به دنبال تو نام من است: چاپلين. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين راخنداندم و بيشتر از آن چه آنان خنديدند٬ خود گريستم.
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی میکنی٬ تنهارقص و موسيقی نيست. نيمه شب هنگامی که از سالن پُرشکوه تاتر بيرون می آیی٬ آن تحسين کننده گان ثروتمند را يکسره فراموش کن٬ اما حال آن راننده ي تاکسی را که تو را به منزل میرساند٬ بپرس٬ حال زنش را هم بپرس. . . و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچهاش نداشت٬ چِک بکش و پنهانی در جيب شوهرش بگذار. به نماينده ي خودم در بانک پاريس دستور دادهام٬ فقط اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرجهای ديگرت بايد صورت حساب بفرستی.
گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر رابگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو:"من هم یکی از آنان هستم." تو یکی از آن ها هستی دخترم، نه بیشتر.
هنر پیش از آن که دوبالِ دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند.
وقتی به آن جا رسیدی که یک لحظه، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه ي پاریس برسان. من آن جا را خوبمی شناسم، از قرنها پیش آن جا، گهوارهء بهاری کولیان بوده است. در آن جا رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید. زیباتر از تو،چالاکتر از تو و مغرورتراز تو. آن جا از نور کورکننده ي نورافکنهای تاتر"شانزلیزه" خبری نیست. نورافکن رقاصه های کولی، تنها نور ماه است. نگاه کن، خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تومی زند و این را بدان که در خانواده ي چارلی،هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یایک گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد.
من خواهم مُرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زنده گی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج میکنی،با خود بگو: "دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیازدارد."جستجويی لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را٬اگر بخواهی٬ همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم٬ برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هرلحظه٬ به خاطر بندبازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه میروند٬ نگرانبوده ام٬ اما این حقیقت را با تو میگویم دخترم : مردمان بر رویزمین استوار٬ بیشتر از بندبازان بر روی ریسمان نااستوار٬ سقوطمی کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب٬ این الماس٬ ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط توحتمی است.
شاید روزی٬ چهره ي زیبای شاهزاده يی تو را گول زند٬ آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی٬ همیشه سقوط میکنند. دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس اینجهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس برگردن همه می درخشد. . .
. . . اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ي مردی بستی، با او یک دل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه يی بنویسد. او عشق را بهتر از من میشناسد و او برای تعریف یکدلی شایستهتر از من است. کار تو بس دشوار است، این را می دانم.
به روی صحنه، جز تکه يی حریر نازک، چیزی بدن ترا نمی پوشاند. به خاطر هنر میتوان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر دراین جهان نیست که شایسته ي آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنه گی، بیماری عصر ماست و من پیرمَردم و شاید که حرفهای خنده دار میزنم. اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.
بد نیست اگر اندیشه يتو در این باره مال دهسال پیش باشد. مال دوران پوشیده گی. نترس، این دهسال ترا پیرتر نخواهد کرد.. .